رضا قلى خان ( هدايت )
718
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
و از تركيب اين لغت راه و روش تازه و بديع فهميده مىشود يعنى تصرفى تازه اختراع شده حكيم قطران كفته اى كرامىتر ز دانش وى نوآئينتر ز دين نوباغ بالضّم ثم السكون و باء موحّده و آخره غين معجمه به فارسى يعنى باغ نواز قراى خوارزم است و منسوبست بدان محمّد بن عثمان النّوباغى الاديب الضّرير نو بضم نيز بمعنى نو بفتح است چنان كه كذشته آسمان و زمين و هرچه در او * باشد ار جسم و جان چه كهنه چه نو نوباوه بفتح اول بمعنى نورسيده كه پيشتر از ميوها رسد چنان كه سنائى كفته اى مخترع ستيزه رائى * نوباوهء باغ بيوفائى و آن را به عربى با كوره كويند نوبت بفتح اوّل نقاره را كويند كه در عيش و عشرت زنند و نقارهخانه سلطانى كه در اخبار فتح بلاد بجهة اخبار عموم خلق نوازند چنان كه انورى كفته نوبت خوبى بزن هين كه سپاه خطت * كشور ديكر كرفت لشكر ديكر شكست و بمعنى خيمه بزرك نيز آمده كه آن را باركاه كويند حكيم ازرقى كفته نه دير پايد تا شاه سازد از پى تو * سراى پرده ز خورشيد و نوبت از كيوان و بمعنى پاس نيز آمده و در عربى بمعنى وقت و كرّت يعنى مرتبه آمده چنان كه كفتهاند اى نوبت تو كذشته از چرخ بسى * بىنوبت تو مباد عالم نفسى آوازه نوبتت بكردون برساد * ليكن مرساد از تو نوبت بكى شاعرى كفته چو بنياد نوبت سكندر نهاد * سه از وى به دو پنج سنجر نهاد و اين قول صحيح نيست و قانون نوبت زدن پيش از اسكندر بوده است و بجمشيد نسبت دهند و شعر شيخ نظامى نيز دليل اين معنى است كه كفته چار بالش نهاد چون خورشيد * پنج نوبت نواخت چون جمشيد نوبتى بفتح اول و ثالث و كسر تا نقارهچى را كويند و بمعنى همان خيمه بزركست و اسب جنيبت مثال او خواهد آمد خاقانى بمعنى خيمه كفته نوبتى بدع را قهر تو برّد طناب و انورى بمعنى اسب جنيبت كفته نوبتى ملك برين اندر است * تا برود برود بر در طغر لنكين و امير خسرو بمعنى پاس كفته بتشويش دهل رنجه مشو اى نوبتى امشب * كه خفتن در بر يار است بيداران شبها را نوبر بمعنى نوباوه و نورس و نوثمر مرقوم شده و بمعنى دخترى كه پستانهاى او تازه برآمده باشد و نمايان كردد چه بر بمعنى سينه نيز آمده نوبه بضم اول نام ولايتى است از بلاد سودان از اقليم اوّل بجنوبى مصر بر كنار رود نيل و آن واسطه است ميان صعيد مصر و حبشه و در آن ديار زراّفه بسيار بود كه آن را به عربى اشتر كاو پلنك كويند و تختكاه آن ولايت را دمقله كويند و منسوب به آن ملك را نوبى خوانند و طايفهء سرو دليرند نوبندكان بفتح نون و با نام شهرى بوده در فارس از كوره شاپور نزديك بشعب بوان كه بنزاهت و طراوت بىمثل و بيكتائى و بيهمتائى مثل است و فىمابين آن و ارّجان بيست و شش فرسنك فاصله است و تا بشير از نيز به همين مقادير و معرّب آن نوبندجان و نوبنجان نيز آمده است نوبهار بفتح اول و سيم بمعنى بهار نو آمده چنان كه خواجه حافظ كفته نوبهار است در آن كوش كه خوشدل باشى * كه بسى كل بدمد بازو تو در كل باشى ديكر بمعنى آتشكده عظيمى است كه سلاطين عجم در شهر بلخ باميان ساخته بودند و بانواع نقش و نكار و تصاوير و جواهر الوان مزيّن شده بود و طاق آن كنبد را زياده از صد ذرع ارتفاع نوشتهاند و مردم ايران از شهرهاى دور و نزديك به زيارت و تماشاى آن خانه مىآمدند و در حوالى آن خانه رفيع و كنبد وسيع سيصد و شصت مقصوره معموره بوده كه خدّام و سدنه در آنها مقام داشتهاند و از زينتها و پوششها كه در آن كرده بودند اولو الابصار در آن حيران بودهاند از آن جمله كفتهاند كه باد چون وزيدى حريرى كه بر علم قبه آن كشيده بودند چنان برآوردى كه آن را در شهر ترمد بديدندى و از بلخ تا ترمد دوازده فرسخ فاصله دارد و متولى خدمتكاران نوبهار را برمك مىخواندند بتشبيه سدنه مكّه واو از نوبهار تا هفت فرسخ اطراف نوبهار جارى الحكم و مختار و مقتدر بوده و پشتدرپشت اين منصب و درجه داشتهاند و زردشت پيغمبر عجم در آن آتشكده بزرك و مقيم بود و چون لهراسب پير شد و شاهنشاهى ايران را به پسرش كشتاسب فروكذاشت از تختكاه خود كه همانا شادياخ نشابور بوده بنوبهار رفته بطاعت و عبادت يزدان پرداخت چنان كه استاد دقيقى در كشتاسبنامه كفته و چون داخل شاهنامه است بنام فردوسى مشهور شده شعر